|
تعداد پست های وبلاگم سه رقمی شد!! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شارژ نت عزیزمان تمومیده بود و ماهم به پدرجانمان نگفتیم که برود و شارژ کند. امروز دیگر صبرمان لبریز شد و با یک تیلیف(!) نت عزیزمان را شارژیدیم. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دیشب شب خعلی خوبی بود!!!! فک کنم اگه دیشب تو ف.بی درصد هَپی بودنم رو مسنجیدم، 110% میشد!! بالاخره به جای دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد، صدای بوق شنیدیم و بعدش هم هر چی شارژ داشتیم ریختیم پای اس ها و تا نیمه های شب حرفیدیم. امروز صبح هم کلی حرفیدیم و خلاصه تخلیه شدیم.واقعا تو این اوضاع و احوال بدی که داشتم یه همچین سورپرایزی نیاز بود. احساس میکنم خدا با تمام این کارایی که میکنم هنوزم صدامو میشنوه. آخه واسه شنیدن صدای بوق کلی دعا کرده بودم تو این چند مدت! و وقتی به این زودی دعام گرفت..فهمیدم خدا هنوزم مث همیشه هوامو داره. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 24اردیبهشت امتحان داشتم! امتحان واسه اولین کمربند زندگیم، اونم تو رشته ی مورد علاقم. بهله..بالاخره ما صاحب کمربند زرد رشته ی محبوبمان "کیک بوکسینگ" شدیم! امروز هم باید شیرینیه کمربندمو ببرم باشگاه. آقا نمیدونین چه حالی میده کمربند گرفتن! جلسه ی قبل امتحان، استاد ایراداتم رو گرفت و گفت واسه جلسه ی بعد آماده باش،جلسه ی بعد شد و موقع گرفتن امتحان. بچه ها اونور سالن داشتن رو میت کار میکردن و من هم رو به روی استاد واستاده بودم و منتظر بودم بگه چه کار کنم. تموم حرفایی که بچه های دیگه و ارشدمون بهم گفته بود رو یه دور مرور کردم اینکه اولش به استاد احترام میذاری و بعد با یه پرش گارد میگیری و چیزای ریزی که شاید زیاد هم مهم نبود اما اگه بود بهتر میشد. خلاصه فقط میتونم بگم اون لحظه بدجور احساس میکردم خدا پیشمه! آخه وجدانن حرکاتم رو خیلی تمیز پیاده کردم. خودم کیف کردم. دراز نشت و طناب زدن رو هم با موفقیت و بدون مکس تموم کردم. من شنا رفتنم زیاد خوب نی. فقط بلدم شنا سوئدی برم ولی استاد شنا سوئدی نمیخواست واسه همین کلی استرس داشتم که اگه نتونم همون 5تا شنارو برم چی میشه. اما وقتی به شنا رسید انگار که 20 ساله شنا میرم، قشنگ رفتم و تازه به جای 5تا 8 تا رفتم!! کارای خداست دیگه. حرکات ترکیبی و روی میت هم به خوبی انجام شد. این دانش(!) انگلیسیه ماهم همه جا به درد میخوره حتی تو باشگاه. چون اسم همه ی حرکت های ما انگلیسیه، خیلی راحت میتونم تجزیه تحلیل کنم و راحت تر بمونه تو ذهنم، موقع امتحان هم استاد گفت یه "آن آگوست کیک" برو و یه " این آگوست کیک" . فرقشون اینه که تو اولی پا از بیرون میاد سمت داخل و اون یکی از داخل میره به بیرون. اون اولی درستش اینه که out باشه نه on. خود استاد هم میدونه اما طبق عادت همه میگن on. وقتی داشتم این حرکات رو پیاده میکردم خود به خود اسمشون رو هم تکرار کردم. و گفتم out. بعد استاد خندید و گفت این out رو کی بهت گفته؟؟گفتم بچه ها هردورو میگن اما به نظر خودم این out درست تره واسه همین من اینو میگم. دوباره خندید و گفت نه..خوشم اومد..خوشم میاد به این چیزا اهمیت میدی..آفرین.درستشم همینه که تو میگی. حالا دیگه مارو اونجا تصور کنید که داشتیم بال در میاوردیم از خوشحالی. آخه معمولا استاد ها موقع امتحان خیلی جدی هستن و این جدیت رو روحیه شاگرد تاثیر میذاره. خلاصه چندبار به حرکاتم آفرین گفت و آخرشم گفت که عالی بودی و معلومه که تمرین کردی حسابی. چند دقیقه بعدش که دیگه میخواستیم احترام به استاد بذاریم و آخر کلاس بود، گفتم استاد برم کمربندمو بیارم واسم ببندین؟؟ استاد زد زیر خنده و گفت تو آخه از کجا میدونستی قبول میشی که کمربند هم آوردی با خودت! تو دلم گفتم حالا کجاشو دیدی میخواستم شیرینیش رو هم همین امروز بگیرم بیارم (بینام نوشت1:: الان با خودتون میگید چقدددر این از خودش تعریف میکنه اه اه اه..اما باید بگم که حقیقتش تعریف هم دارم. پس تحمل کن. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مامانی روزت مبارک عسیسمممممممممممممممممممممممم. <><><><><><><><><><><><><><> بینام نوشت2:::: داریم به امتحانای ترم نزدیک میشیم این روزا بیشتر از کنکور به فکر درسای پیشم که بتونم با موفقیت پاس کنم این ترم رو. با آرزوی موفقیت واسه همه بچه مدرسه ای ها(ما که دیگه سال آخرمونه..خدافظ مدرسه...هه!) یا علی! [ سهشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤٥ ب.ظ ] [ بینام بانو ]
کاربردهای مختلف " مُردن " در فرهنگ ما !! <><><><><><><><><><><><><><><><><> بینام نوشت::: دیروز اینو تو یه وبلاگی دیدم خوشم اومد، خواستم اینجا کپ بزنمش، هرچند یادم رفت آدرس وبلاگ رو بردارم، هرچند اون همه از یه جا کپ زده بود، اما به نظرم بامزست!!چه فرهنگ لغتی داریما!! بیچاره یه خارجی میخواد فارسی یاد بگیره چی میکشه!!! یاعلی. [ سهشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:٥٧ ق.ظ ] [ بینام بانو ]
با تمام دلبستگی هایم...باید از اینجا بروم! آرزوهایم را..خیالاتم را...همه را..هرچه که هست..هرچه که بود...باید بِبَرم...! من در اینجا..به اندازه ی عمقِ دلِ یک کودکِ نوپا...بی جایم! بودنم سخت شده...ماندنم سخت تر از هرچه که فکرش بکنی...! من در این غمکده ی تنگ..در این کلبه ی احزان.. چه تو باور بکنی یا نکنی...خواهم مُرد! منِ بی نام...با تمام بی نامی خود... معروف تر از آنم که تو می پتداری...! همه جا..در همه وقت.. هرکسی دید مرا.. لب خود را بِگزید... انگشت اشاره به سمتم به نشاند... آری او همان است.. همان بی کَس و تنها.. همان سرخوشِ گمنام.. همان رمیده از بند همان سرگشته ی خوار(!!) همان... همان بانوی بینام! <><><><><><><><><><> بینام نوشت::: امیدوارم با خوندن شعر بالا نگید آبروی هرچی شاعر رو برد. چون من شاعر نیستم..واسه دل خودم چندخطی خواستم بنویسم، اینجوری در اومد. یاعلی [ دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱٥ ب.ظ ] [ بینام بانو ]
چندوقت پیش مامان گفت: بینام برو اون سرکه رو که تازه خریدم واسم بیار، کنار یخچاله. رفتم دیدم اندازه ی هیکل من سرکه خریده. بهد میخواستم سرکه رو بدم به مامان یهو چشمم خورد به اسمش دیدم نوشته: بی نام! آقا ما رو داری همونجا جوگیر شدیم و دوربین رو آوردیم و از سرکه ای که هم نام خودمون بود عکسیدیم به نامِ ما سرکه زدن عکسش رو تو باقی ماجرا ببینید. باقے ماجرا! [ یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٢٠ ق.ظ ] [ بینام بانو ]
بینام نوشت::: 4 تا عکس از بام سبز لاهیجان از تو تله کابین میذارم واسه یادگاری. میخواستم از دریا هم بذارم اما همشون شخصی بود و نشد. یاعلی. باقے ماجرا! [ شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢٦ ب.ظ ] [ بینام بانو ]
5شنبه تو راه برگشت از خونه ی شوکت جون(مامانِ بابام)اینا، یهو ساحل اس داد که: آیسان رو شنیدی؟؟گفتم: نه چیشده؟؟ گفت: مرده!!!! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دیروز 15اردیبهشت..رفتیم رودسر. اولش رفتیم چندساعتی یه اردوگاه که روبه روش دریا بود. 4بار با ساحل رفتیم لب آب. هوای کنار دریا اصن یه جور خاصی شده بود! به قول سروناز انگاری یه کولر درب و داغون اونجا نصبیده بودن که هر لحظه یه نوع باد منتشر میکرد. یه لحظه باد گرمِ گرم میومد بعد یهو سرد میشد. کلی خندیدیم واس خاطر این آب و هوای عجیب غریب که واسه هممون تازگی داشت. ناهار سفارش پیتزا دادیم و یه مینی پیتزا واسمون آوردن که ما اسمشو گذاشتیم مینی مینی پیتزا. آخه خیلی کوچیک بود. اما خب با اون همه هله هوله ای که میخوردیم، جایی واسه خوردن یه پیتزای کامل نبود و همون مینی مینی هم اضافه اومد. بهد از اونجا رفتیم بام سبز لاهیجان. همونجا که تله کابین داره. از دوسال پیش تا حالا کلی تغییر کرده بود. یه عالمه وسایل بازی به بازی هاش اضافه شده بود و باحالتر شده بود. بلیط تله کابین نفری 11تومن بود. شوهر خانوم مدیر که حسابدار مدرسه هم هستن، با چونه ای که زد از 11 تومن آوردش به 5 تومن!!!! ینی ما فکمون چسبید به زمین!! آدم با ایشون بره خرید عید!!!خلاصه 5تومن دادیم و سوار تله شدیم. من و ساحل و سروناز و درسا و دوتا از رفیقای درسا تو یه کابین نشستیم. با کلی مسخره بازی بالاخره رسیدیم اونور. اونور هم پارک بود و رستوران و مغازه و...اما از همه بیشتر عاشق طبیعتش هستم و البته هوای پاکش. یکمم اونورا چرخیدیم و کلی تاب بازی کردیم و بعد هم دوباره سوار تله شدیم و اومدیم اینور. اینبار خانوم مدیر هم باهامون بود.ساحل و سروناز زودتر برگشته بودن. خانوم مدیر دید بچه ها معضب(بعدا نوشت:: بعد از مدت ها یه غلط املایی پیدا کردیم که منتظرمحبوب جان اومد و غلطمون رو درست کرد. معضب نه، معذب <><><><><><><><><><><><><><><><> بینام نوشت::: یکی هست تو قلبم که هر شب واسه اون می نویسمو اون خوابه... (مخاطب خاصی نداشت.یه لحظه آهنگش اومد تو مغزم خواستم بنویسمش. آهنگ یکی هست از مرتضی پاشایی) یاعلی [ شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٤٠ ق.ظ ] [ بینام بانو ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||