11- بی تفاوت!!

پیرمرد یک زنبیل حصیری و یک جفت عصا را بر روی صندلی ویلچرش قرار داده بود و خود به دسته های ویلچر چسبیده بود و لنگان لنگان خودرا بر روی سنگ فرش های پیاده رو میکشید و ویلچر را به جلو هل میداد...همه از کنار او میگذشتند...حتی نگاهش هم نمیکردند...حسی از درون میگفت درب ماشین را باز کن..پیاده شو ..او را بروی ویلچرش بنشان..عصا و زنبیلش را ب دست بگیر و تا خانه اش او را برسان...

 متعجبانه از پشت شیشه ی ماشین_ پدر به انسان هایی نگاه میکردم ک با بی تفاوتی از کنار پیرمرد میگذشتند...در دل ملامتشان کردم و به غیرتشان لعنت فرستادم...در همان حال و هوا بودم..ناگهان به خود آمدم...پیرمرد دور شده بود...

من هم بی تفاوت از کنار او گذشته بودم!!

بینام بانو

29/مهر/90

/ 11 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ستاره

دقیقا همینطوره بعضی وقتها اینقدر مشغول ایراد گرفتن از دیگران میشیم که خودمون هم همون کارهای اونها را تکرار میکنیم

نسرینم

رسم زمونه همینه عزیزم . تواین مملکته خراب شده فقط باید کلاه خودتو بچسبی ک باد نبره یاعلی

یه عاشق-ه-ی

این آهنگ وبلاگت چه آتیشی به دل من میزنه[افسوس][افسوس][گریه]

اسماعیل محمدنژاد

آدمای کوچیک معمولا صاحب نظر نیستن!! برای همینه که جز گل گذاشتن چیز بهتری ندارم که برای دست نوشته هات بذارم.این به این معنی نیست که من نخوندم یا به زور کامنت گذاشتم و یا خدای نکرده فک کنی برای نوشتت ارزشی قائل نیستم.تازه خیلی وقتا می خونم و کامنت نمی ذارم.فکر نکن نمیخونمت.... [دلشکسته]

محمدحسین

خیلی خوبه که هرکی واست پیام میزاره جوابشو میدی [بغل]

لیلی سا

خودمون هم گاهی شبیه همونا می شیم که ازشون حرف می زنیم...