43- چیپس!

5شنبه هفته پیش که از مدرسه برگشتم تعطیل بودیم تا دوشنبه.تو این دوسه روز 2 دور دینی خوندم و نمونه سوال هارو هم چند دور خوندم اما نمیدونم واسه چی اینقدر استرس داشتم !در کل آدم استرسی نیستم اما این به خاطر اولین امتحان بود چون خیلی واسم مهمه اولین امتحانمو خوب بدم چون باعث میشه روحیه ام واسه امتحانای دیگه خوب باشه!امروزساعت 8 صبح پاشدم و دوباره دوباره دوباره شروع کردم به خوندن دینی.تمام خلاصه نویسی هایی رو که کرده بودم رو دوباره خوندم و یه خره اساسی زدم !بعدش خیلی اتفاقی زنگیدم به س. که ببینم اون در چه حالیه.حالا ساعت 9و ربع بود ساعت 10 ونیم هم امتحان داشتیم.بعد از 8-9 بار بوق خوردن یه صدای خواب آلود جواب داد!ما فهمیدیم بهله!س. خانوم خواب مونده!خوب شد زنگیدم!کلی تشکر کرد و قرار گذاشتیم سر کوچه ببینیم همو. آخه بچه محلیم با فاصله ی دو تا کوچه.وقتی دیدیم همو کلی تشکرید ک من اگه تورو نداشتم چه کار باس میکردم!مام مث همیشه خندیدیم و بحث رو عوضیدیم آخه از تعریف و تمجید و تشکرهای اینجوری خوشمون نمیادخجالت. رفتیم مدرسه. تو یکی از کلاس ها جمع شده بودیم که بهمون اجازه ورود به جلسه امتحان رو بدن که یهو م.عینکی اومد و خبر داد که ع.خواب آلو  فک کرده که فردا ینی سه شنبه امتحان داریم نه امروز!وقتی فهمیده بود امروز امتحان داریم، کلی خندیده بود و گفته بود هیچی نخونده!حالا ما بودیم!همونجا میزدیم تو سرمون که خاک تو سرمون با این حواس پرتمون!رفتیم سر جلسه!ماشالا مامان اینا جوری صندلی ها رو چیدن که حتی اگه پاشی واستی هم نمیتونی به صندلی بغلی نگاه کنی!دو ردیف صندلی خالی چیدن بینمون و کلا دور تقلب ببخشید منظورم همون مشورتهنیشخند(خدا خودش گفته در کار هایتان مشورت کنید باهمزباننیشخند)رو باید خیط میکشیدیم!البته با اون خر زدنی که من کرده بودم جایی واسه مشورت نبود و خودم همه رو نوشتم واسه هر سوال 8-9 پاراگراف توضیح دادم که دیگه معلم نتونه چیزی بگه!اصلا هم خانوم رو صدا نکردم و با اتـــفخاره تمام همه رو خودم نوشتم اما معلم خودش یه دور اومد برگمو نگاه کرد و رفت!نفهمیدم واسه چیعینکنیشخند. خلاصه این امتحان رو که بیست شدیم رفت حالا مونده شیمی!5شنبه شیمی دارم. از اونجایی که خیلی به آقای محمدیان علاقه دارم دوس دارم نمره درسشو کامل و عالی بشم!واسه همین از امشب میخوام شروع کنم تا وقت کم نیارم!امیدوارم که موفق بشم!

<><><><><><><><><><><><><><><><>

امروز داشتم به این می فکریدم که اگه من همون هفته پیش یه نوبت از منشیه دکی گرفته بودم، زودتر اتــــفخاره دیدن من نصیب دکی و رسیدن جاخودکاریه پرماجرا به دستش، میشد!آخه مثلا دکی جان قرار گذاشته که خودش واسم وقت تنظیم کنه اما معلوم نی کی!این زنگوله هم امروز دوباره پرسید:بالاخره جاخودکاری رو به ندا دادی؟منم گفتم نه!! گفت:میگم دروغ گفتی به من تو بگو نه!(بچه نیم وجبی تو کاره بزرگترش دخالت میکنه!) گفتم آره دروغ گفتم راحت شدی؟گفت :هییییییییییییی....دروغ گفتی ای دروغگو...بعد باز باورنکرد و گفت یعنی چـــــــــــی...خب بگو واسه کیه دیگه...مام از اتاق به زور بیرونش کردیم و یه بار دیگه در دل به دکی جان چشم غره رفتیم !

<><><><><><><><><><><><><><><><>

دیشب به بابا زنگیدم که موقع اومدن به خونه چیپس بخره یادشون رفت و کلی عذرخواهی کرد اما از اونجایی که شیرینی خریده بود ما سرمون به شیرینی گرم شد و بخشیدیم بابامونو.( عجب دوره زمونه ای شده ها!بچه ها بابا هارو باید ببخشن!نیشخندشوخیدم!) حالا امشب دوباره زنگیدیم سفارش دادیم!الان به ذهنم رسید که خب من که امروز رفتم سوپریه تبسم اینا،چرا پس نخریدم!؟سوالاوه اوه اوه!حالا این به کنار!5تومن دادم یه شارژ 2تومنی گرفتم!تبسم 3تومن بهم برگردونده!یعد فقط از دهنش شنیدم که :100تومن... نفهمیدم منظورش اینه که 100تومن من باید بهش بدم!اصلا متوجه نشدم!بس که با حنا و س. داشتیم میحرفیدیم!اون وسط داشتیم کل مینداختیم باهم که س. اومده تو میگه شما آبرو نمیذارین واسه آدم!مسلما تو این قسمت نیش تبسم جان بازتر شد(دقت کنید گفتم بازتر!ینی باز بودهنیشخند)!خلاصه اینقدر حرفیدیم تو همون چنددقیقه که اصلا حواسم نبود که باید 100 تومن بدم بهش و وقتی برگشتم خونه فکر کردم که اون 100تومن چی شد؟؟!بعدتازه یادم اومد که من باید 100تومن بهش بدم!بدهکاریهام داره زیاد میشه ها!

<><><><><><><><><><><><><><><><>

آخجوووون دوباره پستم طولانی شد....یوهوووووووووووووووووووووهورا

.

.

.

.

.

.

.

.

نیشخندخجالتنیشخندخجالتنیشخند

<><><><><><><><><><><><><><><><>

بینام نوشت:::

امشب زیادی سرخوشم!اما نیم ساعت پیش حرف مامان رو گوش نکردم یکم دلخور شد.برم از دلش در آرم!یا علی.

/ 25 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
mohem nis

بینام جون زنده ای؟نکنه دکترو کشتی گرفتنت![تعجب][نیشخند]با کمپوت بیایم ملاقات![زبان]نه که لوتی تشریف داریم یه سندی چیزی بیاریم[نیشخند][نیشخند]

mohem nis

آخی سو تفاهم شده بود! تقصیر خودته بد مطلبو میرسونی ما بی گناهیم!![خجالت][نیشخند]

حنا و طلا خانوم

سلام فکر کنم تو فقط اومدی وبم نظر دادی ولی پستمو نخوندی. نوشته بودم فیلتر شدم.آدرسمو توی لینکات عوض کن.

BiNaM bAnOoOo (m

آینه در آینه حیرانی ام پیچ و خم زلف پریشانی ام اول این قصه کجا بود و کی؟ سوره ی انگورم و آیات می! رگ رگ من – تاک – جنون در جنون ریشه ی در – خاک – جنون در جنون مستم و در خویش شرابم کنید در خم تشویش شرابم کنید مستم و از جام شما جرعه نوش شمعم و در عشق شما شعله پوش پرسه ی پروانه ی در آتشم شعله ی شمع است که سر می کشم دستخوش باده و باد سحر آتش و خاکستر من در به در آتش و خاکستر من دست باد عقل مرا ، عشق تو بر باد داد! عشق ، مرا باز به طوفان سپرد عشق ، مرا تا به خرابات برد گوشه ی ویرانه خرابات من دخترکی پیر مناجات من دخترکی مرد تر از هر چه مرد خانه خراب دل و خاتون درد دخترکی نادره در نشئتین شاهرگ زینب (س) و قلب حسین (ع) آمد ، حساس تر از یاس ها در کف دستش دل عباس (ع) ها ... in sher haj said

BiNaM bAnOoOo (m

آمدی گوشه ویران چه عجب! *** زده ای سر به یتیمان چه عجب! تو مپندار که مهمان منی *** به خدا خوبتر از جان منی بس که از جور فلک دلگیرم *** اول عمر ز عمرم سیرم دل دختر به پدر خوش باشد *** مهربانی زدو سر خوش باشد تو بهین باب سرافراز منی *** تو خریدار من و ناز منی بعد از این ناز برای که کنم *** جا به دامان وفای که کنم اشک چشم من اگر بگذارد *** درد دلهام شنیدن دارد گرچه در دامن زینب بودم *** تا سحر یاد تو هر شب بودم گر نمی کرد به جان امدادم *** از غم هجر تو جان می دادم آنقدر ضعف به پیکر دارم *** که سرت را نتوان بردارم امشب از روی تو مهمان خجلم *** از پذیرایی خود منفعلم مژده عمّه که پدر آمده است *** رفته با پا و به سر آمده است دیدنی گوشه ویرانه شده *** جمع شمع و گل و پروانه شده آخر ای کشته راه ایزد *** پدرت سر به یتیمان می زد تو هم آخر پسر آن پدری *** تو پور آن نخل امامت ثمری که به پیشانی تو سنگ زده؟ *** که زخون بررخ تو رنگ زده؟ ای پدر کاش به جای سر تو *** می بریدند سر دختر تو inqm shehaj ali shayad ghadimi bashe vali kheyli khoobe

هاشم قدمیاری

سلام به به چ پستی بود اما بازم نکته قابل توجهی نداش[نیشخند] با عرض تاسف منظورم اینه ک هیچ نقطه دراماتیکی توش پیدا نمیشد [مغرور] بینام بابا این دکیه ی طوریش میشه ها!!!!! راسی امتحانا رسیده بشین پای درس بچه مدرسه ای!!!! ایشالا موفق باشی راسی نیومده بودی بسری آآآآآ اما ناراحت نیسم چون میدونم بیای بخونیش ی جبهه گیریه اساسی علیه من میکنی. سلام ما رو هم خدمت آبجیمون برسون. یا علی

هاشم قدمیاری

نمیدونم چرا ساعت داره منو نگاه میکنه انگار کار و زندگی نداره عقربه هاش دارن حرکت میکنند آهان یه صدایی هم میاد صدای حرکت چرخ دنده های ساعته چند دقیقه ی پیش خیره شده بودم به ساعت توی دلم یه جورایی تنهایی و ابر و بارون بود چند شب پیش شاید خسته شده بودم از همه چی انگار تموم دنیا رو سرم خراب شده بود انگاری با همه ی بیل و کلنگش زده دلم رو داغون کرده و رفته.... همین چند لحظه ی پیش بود که نگاهم رو از ساعت چرخوندم به سمت این کیبورد. فکر میکردم این ساعت نمیتونه حرف بزنه اما یه چیزایی میگفت میگفت : آهای کسی که کز کردی یه گوشه ببین منو ببین عقربه های منو چطوری دارن میچرخند ببین حتی وقتی از دنیا عقب هم میافتم بازم دارم رو به جلو حرکت میکنم راستش! راست میگفت دنیا که تموم نشده همه چی ادامه داره منم که پر از عشق و احساس و انرژی هستم پس چرا یه گوشه بمیرم من کلی آرزو دارم. کلی برنامه دارم یه جورایی گور بابای ....... هر چی نامرده پس دنیا سریع تر حرکت کن یه وقت از من عقب نمونی kheli qashang bo0od hefe nasendam bye

پیام

سلام اولش بگم وب خوبی داری....منم وبم بد نیست(چه تفاهمی!!!)خب پس می ارزه یه سر بزنی....تا آخرش بخونیا!!!نترس چیزی نمیشه؛معلومه یه روزه تموم نمیشه خب درچند نوبت میشه این کارو کرد...اصلا نخوندی هم فدای سرت....چیزی نمیشه که...میشه؟فقط یه سر بزن.اگه نه کم ضرر نمیکنیا....از من گفتن...بعد اینکه می لینکمت ؛راستی به چه اسمی؟اگه وبمو دیدی خوشت اومد به همون اسم پیامی از پیام منو بلینک...(راستی ! رو یادم رفت؛جزء اسم وبلاگمه ها حتما اینو هم بذار)بعد اینکه.....بذار ببینم چند خط نوشتم؛فک کنم فعلا بسه؛نه؟اوخ سرت که درد نگرفت؟؟؟؟شرمنده اخلاق ورزشیت!!!!برای امروز بسه...پس فعلا...یاعلی...موفق باشی...به قول برادران بسیجی فی امان الله!!!