61- قصه ی عاشقی...

بالاخره بهمن ماه هم داره کم کم به آخرای خودش نزدیک میشه. چندسالی هست که دیگه به پایان سال به یه چشم دیگه نگاه میکنم و یه جوره دیگه منتظر اومدن سال نو و عید نوروزام! دقیقا از زمانی که برای اولین بار عیدم رو از کوچه خیابونای شهر جمع کردم و بردم تو بیابون های جنوب...! از همون روزی که واسه اولین بار با موجوداتی آشنا شدم که به استقبال مرگ رفتن تا زنده بمونن!!! خیلی وقتا در فضاهای مختلفی که قرار می گیرم ممکنه بعضی عقایدم بالا پایین شه...نه اینکه ثبات نداشته باشن اما بعضی وقتا عوض میشن. بیشتر وقتی که عصبانی هستم و یه چیزی خیلی عذابم داده، منکر خیلی چیزها میشم البته این دائمی نیست و بعد از فروکش کردن عصبانیتم من همون "بینامم" با همون عقاید سابق!...اما تنها یه عقیدست که تو خواب و تو بیداری، تو آرامش و تو اوج عصبانیت، تو گرفتاری و تو آسایش حتی ذره ای جا به جا نمیشه و ثبات ابدی داره، اعتقاد به زنده بودن کسایی که جونشون رو گرفتن کف دستشون و به خاطر کشورشون به خاطر دینشون، ایمانشون، اعتقادشون، امامشون، انقلابشون، ناموسشون، با دست خالی رفتن تو دهن دشمن و قهرمانانه برگشتن...همون ها که جوونمردی رو از برق نگاهشون میشد احساس کرد..! قبل از اولین سفرم ذهنیتم راجع به شهدا و جنگ و... مث خیلی های دیگه بود..اگه شهیدی تو شهرمون می آوردن یا اگه مزار شهدایی میرفتم هیچ احساس خاصی نداشتم و اصلا برام اهمیتی نداشت و هرچه قدر می شنیدم که شهدا زنده اند و نزد خدای خویش روزی میخورند، انگار نه انگار که چیزی شنیدم. منکرش نمیشدم اما خب هیچ نظری هم نداشتم راجبش.. تصورم از جبهه فقط همون عکس ها و فیلم های بی کیفتی بود که از تی وی هر از گاهی نشون میدادن و خاطره های بابا هم از دوره جنگ واسم در حد یه قصه بود و هیچوقت به واقعیت ربطش نمیدادم...تا اینکه رفتم جنوب.... دیگه فقط عکس و فیلم و پوستر نبود...اون شلمچه ای که همیشه شبهای جمعه با نوحه ی یاد امام و شهدا..دل و میبره کرببلا...از تی وی میدیدم، اونجا به واقعیت تبدیل شد..خودم واستاده بودم رو زمینش..همون زمینی که میگفتن بچه های رزمنده رو شخم زدن توش!!! یادم نمیره هرگز...اون سال مث هرسال محل اسکان ما پادگان شهید حبیب الهی بود. بعد از ظهر سوار اتوبوس ها شدیم و راه افتادیم سمت شــلمچــه! اون سال هوای جنوب بارونی بود و شب قبلش کلی بارون اومده بود و زمینِ خاکی، گلیِ شده بود. در اتوبوس باز شد و یکی یکی بچه های کاروان ما پیاده شدن...یادم نمیره وقتی پامو از اتوبوس گذاشتم زمین، با اولین دم و بازدم ...باور کنید الان نمیدونم چه جوری بنویسم اون حالت رو...با اولین دم و بازدم یه هوایی تو سرم به جریان در اومد ک تو عمرم چنین حالتی رو احساس نکرده بودم!...فضا سنگین بود!...احساس میکردم هزاران نفر بالا سرم واستادن و نظاره گر من هستن...این احساس مربوط به آدم های اطرافم نبود...ناخودآگاه سرم رو سمت آسمون بلند کردم، چشمام تار شد...آره چشمام تار شد...فضا سنگین بود خیلی سنگین...احساس میکردم هزاران نفر از بالا با لبخند مشغول تماشا و البته خوش آمد گویی به ماها که تازه رسیده بودیم هستن...این حس تا لحظه ای که بر گشتیم به پادگان هم ادامه داشت...همونجا بود که عاشق شدم!! همونجا بود که با خودم تکرار کردم شهدا زنده اند و نزد خدای خود روزی میخورند...همونجا بود که دیگه نتونستم تو بدترین شرایط منکر زنده بودن شهید شم...همونجا بود که رفقایی "زنده" به معنای واقعی "رفیق" پیدا کردم ...خیلی ها وقتی میان اونجا لباس و کفشی می پوشن که قدیمی باشه و اگه خراب شد اهمیتی نداشته باشه واسشون...نمیدونم شلمچه...اروند...طلائیه...فکه...دهلاویه... باهام چه کار کرده که هر سال لباس عیدم رو تا تو جنوب تنم نکنم، جایی نمی پوشم!...تو این سفر ها یه رفیق صمیمی هم پیدا کردم به اسم نصرالله جون!...راستش خودش دنبالم بود! هر سفری که رفتم باهام بود...البته من تازه بعد از برگشتن از سفر پارسال فهمیدم که دنبالمه!...هوامو داره!..از شماها چه پنهون منم خاطر خواش شدم!...دیگه وقتی میرم مزاری که مادرجونم اینا اونجا دفن هستن، قبل فاتحه برای اونا، مستقیم میرم قسمت شهدا و اونجا...نصرالله جون همیشه با اون چهره ی متبسمش منتظرمه...!می شینیم کلی باهم میحرفیم...اون حرف نمیزنه اما چشماش جواب همه ی حرفامو میده...! امسال هم خدا کنه باهام بیاد! تازه فهمیدم چه قدر بودن باهاش دلنشینه!...نصرالله جونِ من از اروند پرواز کرده...امسال در کنار لحظه شماری برای دیدن شلمچه، لحظه شمارِ دیدنه اروند هم هستم...شاید اگه اونجا برم صدای نصرالله جون رو هم بشنوم...! 

<><><><><><><><><><><><><><><><><>

بینام نوشت:::

این پست هم ادامه ی پست قبلی بود اما واسه اینکه دیگه خیلی طولانی نشه جداش کردم از پست قبلی. یا علی

/ 1 نظر / 13 بازدید