158. با همه ی بی سر و سامانی ام ...

دیشب هم مثل اکثر شب های یک ماه اخیر، جان کندم تا روحمو از بدنم جدا کنم و به اصطلاح بخوابم. سه ساعتی طول کشید این پروسه. کم کم داره اذیتم میکنه این وضعیت.دیشب کلی با خودم، با تو، با در و دیوار حرف زدم ، کلی به شیطان رجیم لعنت فرستادم تا بالاخره خوابم برد.

هفته ی آخریه که خونه م. هفته ی آخر تعطیلات تابستانی. آخر همین هفته برمیگردم دانشگاه، خوابگاه. روز از نو کلاسا از نو.

این ترم بالاخره منت گذاشتن و یک روز از روزهای هفته رو برامون خالی گذاشتن تا کمی برای خودمون سپری شه.

20 واحد ناقابل دادن بهمون با 11 تا درس ! اونایی که الهیات میخونن میدونن یعنی چی. هر رشته ی دیگه ای بود، 11 تا درس میشد 30 واحد! ولی تو رشته های الهیاتی که ماها میخونیم، 11 تا درس به زور میشه 20 واحد. البته دیگه عادت کردم. ناسلامتی ترم چهاریم.

جدیدا خوره ی رمزدار کردن نوشته های وبلاگم افتاده به جونم. مث پست قبلی که اون همه نوشتم و آخرش نتونستم رمز نذارم براش. برای این پست هم دلم میخواد باز رمز دارش کنم. دوست ندارم کسی بخونتم. احساس میکنم بد قضاوت میشم وقتی خونده میشم..ولی بی خیال.

داستان میرا دختری که حرف نمیزند رو از وبلاگ آریوداد دانلود کردم و خوندم. از قلمش خوشم اومد ولی از خیال پردازی هاش لذتی نبردم و البته دو تا چیزه خیلی خوب ازش یاد گرفتم. اول اینکه بشینم و داشته ها و نداشته هامو بنویسم، بعد قضاوت کنم که زندگیم شکر داره یا نه (که قطعا داره) و دومی اینکه میرا هر کتابی دستش میومد میخوند. حتی کتاب های ضعیف رو و این بهش یاد میداد که از چه کلمات و جملاتی کجا نباید استفاده کنه. یه جاییش جالب بود. اونجایی که اونقدر ذوق کرد که بازی برده رو باخت...

اگر خواستین این داستان رو دانلود کنید، از اینجا میشه:

http://ariodaad.mihanblog.com/post/29

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نمیدونم برای چی اینارو نوشتم. ولی فکر میکنم ذهن همیشه آشفته م به این چند خط حرف زدن نیاز داشت.

تا بعد

/ 1 نظر / 15 بازدید
ساناز

سلام منو یادت میاد؟ وقتی فهمیدم از شهریور تا الان به وبت سر نزدی دلم گرفت دلم میخواست باشی یه بارهم که اومدم همه پستا رمز داشت آخه چرا؟ هر وقت اومدی بهم سر بزن سال نو مبارک [ماچ]