92- بیب بیب بی بیب بیب!!!

دو روز دیگه "روز گرامیداشت معلم" هستش. مدرسه که تموم شد و دیگه معلمی در کار نیست که واسش کادو ببریم. هرچند دقیقا روز سه شنبه آقای محمدیان واسمون امتحان گذاشته. تو فکر گرفتن یه کادوی خوب واسه مامان هستم. همیشه موقع کادو گرفتن واسه مامان و بابا تقریبا عزا میگیرم!!! البته نه از جنبه ی منفیش ها!! آخه نمیدونم چی باید واسشون بگیرم!مخصوصا واسه بابا! دوروز مونده تا روز معلم و من هنوز میتونم بگم که تقریبا تصمیم نگرفتم چی بخرم واسه مامان جونم. مامان از لباس خوشش نمیاد.ینی خوشش میاد ولی اونقدر لباس نو و دست نخورده داره که دیگه تمایلی واسه داشتن لباس جدید نداره. یه عالمه عطر و ادکلن هم داره که هنوز حتی بوشون رو نمیدونه چیه ینی باز نکرده. کیف هم تازه خریده و زیاد داره. دیشب یهو یادم اومد که کیف پولش نیاز به تعویض داره! البته یکی واسه خودش خریده بود ولی فقط چندروز ازش استفاده کرد. مدلش به کارش نمیومد. شاید رفتم و یه کیف پول قشنگ خریدم! صبح هم داشتم به این میفکریدم که کیف پولمو از کجاخریدم؟؟ که یادم اومد اصن از اینجا نخریدم. این ینی باید برم بازار گردی!! تو این اوضاع و احوال که حتی حوصله ندارم تا حیاط برم! اما به خاطر مامان باید برم! امروز بعد از باشگاه میرم و میخرم. چه خوب میشد ندا هم میومد باهام. حالا بهش میگم ببینم میاد یا نه. دیروز بهم اس داد که پاشو بیا بریم لب آب. مث چی چسبیده بودم به تخت و اصن حال نداشتم از جام تکون بخورم. گفتم حال ندارم البته معذرت هم خواستم. بهش گفتم پکر نشی دوباره. چشمک غروبش مامان اینا حوصلشون سریده بود و کلی اصرار کردن که بریم بیرون. ینی از من و آجی بزرگه. اما هیچکدوم حالشو نداشتیم و اونا هم سه تایی با زنگوله رفتن بیرون. بعد موقع اذان بود که اومدن خونه. بابا زنگ آیفون رو به حالت بوق ماشین(بیب بیب بی بیب بیب!!!! مث ماشین عروس ها!!نیشخند)زد، این که عادی بود، منم نامردی نکردم دکمه ی در بازکنِ آیفون رو مث خودش زدم!!نیشخنددیگه بابا تو حیاط ترکیده بود از خنده.  بیب بیبه آیفون رو هم بی جواب نمیذارم!!نیشخند خلاصه بعد اومدن تو و بابا از همون اول گفت بچه ها بیاین یه چیزه توپ خریدم...زوووود بیاین...فقط باید همه بشینن تا بازش کنم..آجی بزرگه نیمه خواب بود، اونو به زور از خواب بیدار کرده که بیا حتما باید باهم بازش کنیم. خیلیییی خوشمزست. اصن راه نداره یکیتون نباشه!! حالا بابای منم که هیجانی!! ماهم هیجان زده اومدیم نشستیم کنارش دقیقا کنار اوپن آشپزخونه. بابا هم یه چیز دستشه. ینی یه چیزی بود که با پارچه پیچونده بودتش. شده بود مث بقچه. یه بقچه ی کوچیک. آقا آجی بزرگه که با صورت پف کرده و خواب آلود با یه لبخند ملیح نشسته که ببینه چی میگه این پدرعزیزتر از جانه ما. منم که دیدم اینجوریه گفتم بابا فقط خدا کنه سرکاری باشه ها!! همه زدن زیر خنده که نه بابا یه چیز جالبه. آقا با سرعت لاکپشت و همونجور که داشت از اون چیز ناشناخته تعریف میکرد، بقچه رو باز کرد. بعد هم خودش و مامان  و زنگوله مث بمب ترکیدن از خنده!!! آشغالای گردششون شامل پوست تخمه و  پوست میوه(خیارو پرتغال) و بسته ی خالی چیپس رو با دوتا پیش دستیه ملامینیه کثیف رو گذاشته بودن تو اون بقچه و....

من و آجی بزرگه: خنثیمنتظر

مامان و بابا و زنگوله:قهقههزبانخنده

ینی من فقط میگفتم: اااِ ...اینجوریاست؟؟...باشه...دستتون درد نکنه...جبران میشه...آجی بزرگه هم که از خوابش به خاطر 4تا آشغال زده بود پاشد رفت تو اتاقش. حالا اونا میخندنا!! آقا داستانی شده بودا! بعد هم زنگوله پاشد رفت چیپس و پفک (پفک نمکی بودخوشمزه)واقعی رو آورد و مام با یه دلستر زدیم بالا. قربون خنده های مامان بابام..امیدوارم همیشه همینجوری خندون باشن حتی ب قیمت ضایع شدنه خودم.از خود راضی

<><><><><><><><><><><><><><><><>

بینام نوشت:::

این روزها بیشتر از هر روز دیگری سر خوشم!

این نشانه ی خوبی نیست!

هیچکس هم مرا نشناسد خودم، خودم را خوب میشناسم!

برعکس مردم دنیا،  وقتی خوشی میزند زیر دلم سرخوش نمیشوم!

سرخوشی ام ریشه در چیزهای دیگری دارد...

سرخوش میشوم تا نیندیشم...تا درگیر مسائل اطرافم نشوم...سرخوش میشوم تا یادم برود چه چیزی در حال رخ دادن است...سر خوش میشوم تا ندادم کجایم...سرخوش میشوم تا فقط به صورت اطرافیانم بنگرم و سیرتشان را نبینم...سرخوش میشوم تا حواسم پی اطرافیانم نرود...سرخوش میشوم تا زندگی را برای چندروزی هم که شده، به فراموشی بسپارم...این روزها بیشتر از هر هروز دیگری سرخوشم!

یاعلی!

/ 10 نظر / 12 بازدید
منتظر محبوب

سلام. خوبی عزیزم؟ وای که چه خانواده بامزه ای هستید! خدا برا هم حفظتون کنه...[لبخند]

منتظر محبوب

نه بابا حالا فعلاً خبری نیست. فعلاً در حد خواستگاری و این حرفها تا ببینیم خدا چی می خواد. وای زهرا دارم از استرس می میرم!![اضطراب] یعنی حتی با فکر اینکه بخوام با پسره حرف بزنم استرس می گیرم! قلبم داره وای میسه[نگران] برام دعا کن...

مهم نیس

سلام امروز دانشگاه نرفتم فردام نمیرم حوصله ندارم تازه 3 شنبه هم امتحان دارم پر از تشویش و اضطرابم بازم مثه خیلی از روزا تنهام چقدر سخته وقتی حتی حال بیرون دادن نفس هم نداری بخوای بخندی که هیچکس پاپیچت نشه من اینطوریم این روزا گاهی فکر میکردم انتظار خیلی سخته اما گاهی دلت میخواد تا ابد در انتظار نفهمیدن بمونی!!برام بازم د عا کن بینام سرخوش!از ته دل-آهنگ وبت خیلی قشنگ و آرامبخش و خاطره انگیزه منو یاد کودکیام انداخت! یا زهرا

مهرگانفرد

سلام زاغکی قالب پنیری دید به دهن بگرفت و زود پرید بر درختی نشست در راهی که از آن می گذشت روباهی ........یادش بخیر [گل][گل]

منتظر محبوب

اوووووووووو حالا شلوغش نکن! هنوز نه به داره نه به باره[نیشخند] همکلاسی دانشگاه؟؟؟؟؟؟؟!!!!! پسرهای دانشکده ما دو زار هم نمی ارزن!!! همه شون با شونصد تا دخترند!! نه بابا این از بچه های دانشگاه نیست. یه بنده خدایی واسطه شده. البته هنوز این آقا رو ندیدم!! قراره بیان و ببینیم چی میشه. هر چی خدا بخواد. طبق اطلاعاتی که ازش شنیدم و آماری که خودم از اینترنت درآوردم([مغرور]) شرایطش خیلی خوبه. حالا باید بیان و ببینیمشون. دعا کن هر چی صلاحه پیش بیاد...

محب ولایت

بسم الله الرحمن الرحیم[گل] اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم[گل] سلام علیکم[گل] امـام سجاد علیه السلام فرمودند: اى فرزند آدم! تا زمانى كه ترس (از خدا) جامه زيرين تو باشد و اندوه بالاپوشت (لباس روي) پيوسته در خير و خوبى خواهى بود.[گل]

مهم نیس

ربطی به دردسر نداره اصلا همه هم بدونن اتفاقی نمی افته- شما فقط دعا کن خیلی برام مهمه بینام عزیز![لبخند]

منتظر محبوب

ببین عزیزم تو دانشگاه پسر خوب هم پیدا میشه اما خیلی کم و به تعداد انگشت شمار. البته بستگی به دانشگاه هم داره که چطوری باشه. تو بعضی دانشگاهها بچه های حزب اللهی زیادن. اما تو دانشکده ما من قشنگ می تونم پسرها و دخترهای موجه رو برات بشمرم!! اساساً دانشکده های زبان و خصوصاً دانشکده زبان دانشگاه تهران که دانشکده ما باشه یه تیکه از اروپاست!!! به خاطر همینه که همون اول که وارد دانشگاه شدم کلاً از ازدواج با هم دانشکده ای ناامید شدم[نیشخند] این آقایی هم که خواستگار منه چون تحصیلاتش خیلی بالاست و کلی مقاله و این چیزها نوشته با یه سرچ ساده تو اینترنت آمارش به دست میاد![نیشخند] البته هنوز هیچی معلوم نیست. هیچی هیچی هیچی! هنوز ندیدیمشون تا بشه نظری داد. هرچی قسمت باشه و خدا بخواد.

دینا

سلام خوبی؟؟؟؟ خوبم!!!!!!!!!! باحال بود. میسی که سرزدی!!! اون چی بود نظر گذاشته بودی؟؟؟نفهمیدم!!!!!! در هر حال موفق باشی گلم!!!!