162. یک خوش آمد

در شهر خودم بودم

زیر طاق همین وبلاگ..

بینام_ بینام 

تو هم در شهر خودت بودی 

و ما با تمام نسبت های فامیلی مان ، جدا جدا زندگی میکردیم ...

تو به راه خودت بودی

و من هم..

تو درس میخواندی

و من هم

.. تو عشق سرعت و هیجان  بودی

و من هم ..

عزیزدردانه ی خانواده بودی

و من هم..

پر انرژی ، شاد ، سرخوش

و من هم ..

کم کم بزرگ شدی

و من هم .. ...

21 مهر 93

تو ، من شدی

و من، تو

و آنجا بود که فهمیدم اصلا من و تویی نبود، ما از ابتدا "ما" بودیم فقط نمیدانستیم ...

...

محسن_ جان

خوش آمدی به زندگی بانویت

  و خوش آمدی به پست های این وبلاگ ...

/ 1 نظر / 81 بازدید

[دست][لبخند][لبخند][لبخند][لبخند][لبخند] واقعا من در وصف زیبایی کلام وقشنگیه نوشتارت نمیتونم چیزی بگم زهرا جان بهترینمی به تو میبالم