148.یه شب مهتاب ...

باید بروم آرامشی جدید بیابم.

باید برای شب های سنگین این روز ها فکری بکنم. باید مرد شوم و برای آسمان شب هایم شانه ای سخت شوم تا راحت ببارد

باید یک پا روی زمین بگذارم و پای دیگر روی ابرها من متعلق به زمین نبوده ام این لباس ب تن من بس گشاد می آید جنس فروخته شده پس گرفته می شود آیا؟ همه را ببر . من هیچ نمیخواهم

وقتی زبانت بیگانه شود یعنی تمام شده ای

بی جهت دنبال ستاره ها نباش اینجا کسی برای کسی سوسو نمی زند همه چیز تاریک است

تو چه میدانی که گل یاس از برای چه اینگونه عطر آگینست؟

بی خودی سمت و سوی حرف ها را به بیراهه نکشان هیچ کس نیست خودمانیم فقط آرام باش

برای گذر از ثانیه های عمرمان باید بدویم وگرنه آن ها از روی ما می دوند له می شویم بد بخت زیر دست و پا میمانیم گلی گلی. خاکی خاکی میشویم. بفهم بی وجدان

درد حس خوش طعم دسر هر شب

قبل خواب دو بشقاب سیر میل میکنیم

نوش جان گوارای وجود پر تلاطمتان میل دارید چیز دیگر؟ کمی آب نمک بیاورید ..

در "زمان" زندگی کردن چه خوب لطیفه ایست

همه خوابشان می آید الا من که چشم ها را غاز کرده ام سمت تو

درد میکند کمی .نه بی حس شده

نمیخواهی بخوابی؟ دیروقت است

صدای آسمان ها را در آوردی ...

/ 3 نظر / 7 بازدید
mostafa

خو من بعضی نوشته هاتو خوندم و لذت بردم ..من نمیدونم کیم فقط میدونم هستم [لبخند]

رسول

سلام اومدید نبودم......ممنون از عیادتتون..........از جملات نغز وبتون لذت میبرم.موفق باشین

غریب آشنا

بههههههههه! سلام! چطوری؟ خوبی؟ از اون ورا!!؟!!! سری به ما زدین! [تعجب][نیشخند] سال نوتون مبارک [لبخند][گل]