133- ماهی قرمز!

عجیب میگذرد این روزها!

تیز و باسرعت ...مثل عقاب!

و من

مثل ماهیِ قرمز کوچکی،

به چشم های پسرک بازیگوش

که به من و تنگ کوچکم خیره شده،

و با انگشت اشاره اش سعی دارد آب راکد تنگم را

به جریان در آورد،

زل زده ام!

چه برقی میزند این چشم ها!

کاش ببیند دُمی که برایش تکاندم..!

با چشم های برّاقش

خیره شده به لب های کوچم

"یعنی میفهمد که چه میگویم؟!!"

کاش بفهمد...کاش!

دور میشود چشم هایش

انگشتش را هم بر میدارد و می برد.

من می مانم و آب راکد تنگ کوچکم...

 

کاش دوباره بیاید

با همان چشم های برّاق

و انگشتی که به حرکت در می آورد

تمام زندگی ام را!

 

عجیب می گذرد این روزها!

/ 2 نظر / 12 بازدید
ابوالبکاء

با سلام مطلب زیبائی بود ،لذت بردم ، امیدوارم موفق باشی

شادی

سلام بانو خانوم آپم گلی